جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۸٬۱۷۹ نتیجه برای «جز» · صفحهٔ ۳۰۸ از ۶۸۲
- بخش ۷۷ - قصهٔ منافقان و مسجد ضرار ساختن ایشان جلال الدین محمد مولویاین چنین کژ بازیی میباختندمسجدی جز مسجد او ساختند
- بخش ۱۶۰ - خبر کردن خروس از مرگ خواجه جلال الدین محمد مولویکو غنی است و جز او جمله فقیرکی فقیری بی عوض گوید که گیر
- بخش ۱۳۰ - تصدیق کردن استر جوابهای شتر را و اقرار کردن بفضل او بر خود و ازو استعانت خواستن و بدو پناه گرفتن به صدق و نواختن شتر او را و ره نمودن و یاری دادن پدرانه و شاهانه جلال الدین محمد مولویخوی بد در ذات تو اصلی نبودکز بد اصلی نیاید جز جحود
- بخش ۹۵ - هفت مرد شدن آن هفت درخت جلال الدین محمد مولویساعت از بیساعتی آگاه نیستزانکش آن سو جز تحیر راه نیست
- بخش ۱۳۰ - در نمد دوختن زن عرب سبوی آب باران را و مهر نهادن بر وی از غایت اعتقاد عرب جلال الدین محمد مولویکاین چنین اندر همه آفاق نیستجز رحیق و مایهی اذواق نیست
- بخش ۴۶ - مثال عالم هست نیستنما و عالم نیست هستنما جلال الدین محمد مولویخاک را بینی به بالا ای علیلباد را نی جز به تعریف دلیل
- بخش ۸۱ - آمدن آن امیر نمام با سرهنگان نیمشب بگشادن آن حجرهٔ ایاز و پوستین و چارق دیدن آویخته و گمان بردن کی آن مکرست و روپوش و خانه را حفره کردن بهر گوشهای کی گمان آمد چاه کنان آوردن و دیوارها را سوراخ کردن و چیزی نایافتن و خجل و نومید شدن چنانک بدگمانان و خیالاندیشان در کار انبیا و اولیا کی میگفتند کی ساحرند و خویشتن ساختهاند و تصدر میجویند بعد از تفحص خجل شوند و سود ندارد جلال الدین محمد مولویباز گفتند این مکان بینوش نیستچارق اینجا جز پیِ روپوش نیست
- بخش ۴۲ - رجوع به داستان آن کمپیر جلال الدین محمد مولویمن همه عمر این نیندیشیدهامنه ز جز تو قحبهای این دیدهام
- ششم جلال الدین محمد مولویخلوت ز ما گزیدی آیینهای خریدیتا جز تو کس نبیند آن چهرههای زیبا
- بخش ۱۵۰ - دیدن خواجه غلام خود را سپید و ناشناختن کی اوست و گفتن کی غلام مرا تو کشتهای خونت گرفت و خدا ترا به دست من انداخت جلال الدین محمد مولویهی چه میگویی غلام من کجاستهین نخواهی رست از من جز براست
- بخش ۸۴ - فرمودن شاه ایاز را کی اختیار کن از عفو و مکافات کی از عدل و لطف هر چه کنی اینجا صوابست و در هر یکی مصلحتهاست کی در عدل هزار لطف هست درج و لکم فی القصاص حیوة آنکس کی کراهت میدارد قصاص را درین یک حیات قاتل نظر میکند و در صد هزار حیات کی معصوم و محقون خواهند شدن در حصن بیم سیاست نمینگرد جلال الدین محمد مولویبهر آن دادست تا جویی دگرتو مگو که نیستش جز این قدر
- بخش ۵۶ - مضاحک گفتن درزی و ترک را از قوت خنده بسته شدن دو چشم تنگ او و فرصت یافتن درزی جلال الدین محمد مولویپارهای دزدید و کردش زیر راناز جز حق از همه احیا نهان
