جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۴۳۱ نتیجه برای «دلم» با فیلتر مولانا · صفحهٔ ۳۴ از ۳۶
- بخش ۱۶ - حواله کردن مرغ گرفتاری خود را در دام به فعل و مکر و زرق زاهد و جواب زاهد مرغ را جلال الدین محمد مولویای ز تو ویران دکان و منزلمچون ننالم چون بیفشاری دلم
- غزل شمارهٔ ۱۴۳۹ جلال الدین محمد مولویدلم چون تیر می پرد کمان تن همیغرداگر آن دست و بازو را نمیدانم نمیدانم
- بخش ۱۱۸ - مراعات کردن زن شوهر را و استغفار کردن از گفتهٔ خویش جلال الدین محمد مولویگر ز درویشی دلم از صبر جستبهر خویشم نیست آن بهر تو است
- بخش ۱۲۷ - دل نهادن عرب بر التماس دلبر خویش و سوگند خوردن کی درین تسلیم مرا حیلتی و امتحانی نیست جلال الدین محمد مولویدل مپوشان تا پدید آید دلمتا قبول آرم هر آنچ قابلم
- نهم جلال الدین محمد مولویمن قطره چرا باشم؟ چون غرق در آن بحرممن مرده چرا باشم؟ چون جان ودلم زندهست
- بخش ۸۹ - در بیان آنک وهم قلب عقلست و ستیزهٔ اوست بدو ماند و او نیست و قصهٔ مجاوبات موسی علیهالسلام کی صاحب عقل بود با فرعون کی صاحب وهم بود جلال الدین محمد مولویکه مرا پیش حشر خواری کنیروز روشن بر دلم تاری کنی
- بخش ۷۷ - اعتراض کردن معترضی بر رسول علیهالسلام بر امیر کردن آن هذیلی جلال الدین محمد مولویبگذر از زر کین سخت شد محتجبهمچو سیماب این دلم شد مضطرب
- بخش ۱۰۳ - عذر گفتن فقیر به شیخ جلال الدین محمد مولویچشم من خفته دلم بیدار دانشکل بیکار مرا بر کار دان
- بخش ۹۱ - تفسیر قول حکیم: به هرچ از راه وا مانی، چه کفر آن حرف و چه ایمان، به هرچ از دوست دور افتی، چه زشت آن نقش و چه زیبا، در معنی قوله علیهالسلام ان سعدا لغیور و انا اغیر من سعد و الله اغیر منی و من غیر ته حرم الفواحش ما ظهر منها و ما بطن جلال الدین محمد مولویکز کرشم غمزهای غمازهایبر دلم بنهاد داغی تازهای
- بخش ۴۷ - تشبیه کردن قرآن مجید را به عصای موسی و وفات مصطفی را علیه السلام نمودن بخواب موسی و قاصدان تغییر قرآن را با آن دو ساحر بچه کی قصد بردن عصا کردند چو موسی را خفته یافتند جلال الدین محمد مولویگفت پیغامبر که خسپد چشم منلیک کی خسپد دلم اندر وسن
- غزل شمارهٔ ۲۴۶۴ جلال الدین محمد مولویهر طربی که در جهان گشت ندیم کهتریمیبرمد از او دلم چون دل تو ز مقذری
- غزل شمارهٔ ۲۸۰۷ جلال الدین محمد مولویدوش دیدم عشق را میکرد از خون سرشکبر سر بام دلم از هجر خون انداییی
