جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۱۰٬۰۰۹ نتیجه برای «صد» · صفحهٔ ۵ از ۸۳۵
- غزل شمارهٔ ۵۱۵۵ صائبصد گره در دل ز بحر تلخرو دارد صدفگریه ها از آب گوهر درگلو دارد صدف
- غزل شمارهٔ ۴۳۳ بیدل دهلویصد هنر در پرده دل فرش اقبال صفاستبیشتر در خانهٔ آیینه جوهر بوریاست
- بخش ۸ - از مشت غبار ما صد ناله برانگیزی اقبال لاهوریاز مشتِ غبار ما صد ناله برانگیزینزدیکتر از جانی با خوی کم آمیزی
- بخش ۳۵۶ - دو صد دانا درین محفل سخن گفت اقبال لاهوریدو صد دانا درین محفل سخن گفتسخن نازکتر از برگ سمن گفت
- بخش ۷۶ - ز انجم تا به انجم صد جهان بود اقبال لاهوریز انجم تا به انجم صد جهان بودخرد هر جا که پر زد آسمان بود
- بخش ۱۲۰ - حکیمان گرچه صد پیکر شکستند اقبال لاهوریحکیمان گرچه صد پیکر شکستندمقیم سومنات بود و هستند
- بخش ۲۵۴ - در صد فتنه را بر خود گشادی اقبال لاهوریدر صد فتنه را بر خود گشادیدو گامی رفتی و از پا فتادی
- بخش ۹۵ - حکایت دیدن خر هیزمفروش با نوایی اسپان تازی را بر آخر خاص و تمنا بردن آن دولت را در موعظهٔ آنک تمنا نباید بردن الا مغفرت و عنایت و هدایت کی اگر در صد لون رنجی چون لذت مغفرت بود همه شیرین شود باقی هر دولتی کی آن را ناآزموده تمنی میبری با آن رنجی قرینست کی آن را نمیبینی چنانک از هر دامی دانه پیدا بود و فخ پنهان تو درین یک دام ماندهای تمنی میبری کی کاشکی با آن دانهها رفتمی پنداری کی آن دانهها بیدامست جلال الدین محمد مولویپشتش از بار گران صد جای ریشعاشق و جویان روز مرگ خویش
- بخش ۱۲۳ - حکایت آن زاهد کی در سال قحط شاد و خندان بود با مفلسی و بسیاری عیان و خلق میمردند از گرسنگی گفتندش چه هنگام شادیست کی هنگام صد تعزیت است گفت مرا باری نیست جلال الدین محمد مولویخلق میمیرند زین قحط و عذابده ده و صد صد چو ماهی دور از آب
- بخش ۳ - نکوهیدن ناموسهای پوسیده را کی مانع ذوق ایمان و دلیل ضعف صدقاند و راهزن صد هزار ابله چنانک راهزن آن مخنث شده بودند گوسفندان و نمییارست گذشتن و پرسیدن مخنث از چوپان کی این گوسفندان تو مرا عجب گزند گفت ای مردی و در تو رگ مردی هست همه فدای تو اند و اگر مخنثی هر یکی ترا اژدرهاست مخنثی دیگر هست کی چون گوسفندان را بیند در حال از راه باز گردد نیارد پرسیدن ترسد کی اگر بپرسم گوسفندان در من افتند و مرا بگزند جلال الدین محمد مولویگفتمی از لطف تو جزوی ز صدگر نبودی طمطراق چشم بد
- بخش ۸۴ - فرمودن شاه ایاز را کی اختیار کن از عفو و مکافات کی از عدل و لطف هر چه کنی اینجا صوابست و در هر یکی مصلحتهاست کی در عدل هزار لطف هست درج و لکم فی القصاص حیوة آنکس کی کراهت میدارد قصاص را درین یک حیات قاتل نظر میکند و در صد هزار حیات کی معصوم و محقون خواهند شدن در حصن بیم سیاست نمینگرد جلال الدین محمد مولویکن میان مجرمان حکم ای ایازای ایاز پاک با صد احتراز
- بخش ۱۳۳ - متوفی شدن بزرگین از شهزادگان و آمدن برادر میانین به جنازهٔ برادر کی آن کوچکین صاحبفراش بود از رنجوری و نواختن پادشاه میانین را تا او هم لنگ احسان شد ماند پیش پادشاه صد هزار از غنایم غیبی و غنی بدو رسید از دولت و نظر آن شاه مع تقریر بعضه جلال الدین محمد مولویشاه دیدش گفت قاصد کین کیستکه از آن بحرست و این هم ماهیست
