جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۸٬۴۴۳ نتیجه برای «غم» · صفحهٔ ۶۰۰ از ۷۰۴
- غزل شمارهٔ ۳۰۲۲ جلال الدین محمد مولویداد شراب خطیر، گفت: «هلا، این بگیرشاد شو ار پُرغمی، زنده شو ار مردهای
- غزل شمارهٔ ۳۰۴۹ جلال الدین محمد مولویربود عقل و دلم را جمال آن عربیدرون غمزه مستش هزار بوالعجبی
- غزل شمارهٔ ۳۰۵۵ جلال الدین محمد مولویدو کف به شادی او زن که کف ز بحر ویستکه نیست شادی او را غمی و تیماری
- غزل شمارهٔ ۳۱۳۱ جلال الدین محمد مولویمی درغمی خور اگر در غمیکه شادی فزاید می درغمی
- غزل شمارهٔ ۳۱۳۵ جلال الدین محمد مولویهذا محمد قتلی تغمدانا معود حمد الجفایی
- غزل شمارهٔ ۳۲۰۲ جلال الدین محمد مولویور جان ببری از دست غمشاز مرده خری، والله بتری
- بخش ۲۱ - حکایت آن مطرب کی در بزم امیر ترک این غزل آغاز کرد گلی یا سوسنی یا سرو یا ماهی نمیدانم ازین آشفتهٔ بیدل چه میخواهی نمیدانم و بانگ بر زدن ترک کی آن بگو کی میدانی و جواب مطرب امیر را جلال الدین محمد مولویمطرب آغازید پیش ترک مستدر حجاب نغمه اسرار الست
- بخش ۹۴ - تشبیه کردن قطب کی عارف واصلست در اجری دادن خلق از قوت مغفرت و رحمت بر مراتبی کی حقش الهام دهد و تمثیل به شیر که دد اجری خوار و باقی خوار ویند بر مراتب قرب ایشان بشیر نه قرب مکانی بلک قرب صفتی و تفاصیل این بسیارست والله الهادی جلال الدین محمد مولویگفت خر گر در غمم گر در ارمقسمتم حق کرد من زان شاکرم
- بخش ۱۴ - تلبیس وزیر با نصاری جلال الدین محمد مولویجان دریغم نیست از عیسی ولیکواقفم بر علمِ دینش نیکنیک
- بخش ۱۶۴ - صفت کردن مرد غماز و نمودن صورت کنیزک مصور در کاغذ و عاشق شدن خلیفهٔ مصر بر آن صورت و فرستادن خلیفه امیری را با سپاه گران بدر موصل و قتل و ویرانی بسیار کردن بهر این غرض جلال الدین محمد مولویمر خلیفهٔ مصر را غماز گفتکه شه موصل به حوری گشت جفت
- بخش ۲۰۲ - ذکرخیال بد اندیشیدن قاصر فهمان جلال الدین محمد مولویذکر یوسف ذکر زلف پر خمشذکر یعقوب و زلیخا و غمش
- بخش ۹۰ - قصهٔ آنک گاو بحری گوهر کاویان از قعر دریا بر آورد شب بر ساحل دریا نهد در درخش و تاب آن میچرد بازرگان از کمین برون آید چون گاو از گوهر دورتر رفته باشد بازرگان به لجم و گل تیره گوهر را بپوشاند و بر درخت گریزد الی آخر القصه و التقریب جلال الدین محمد مولویهر گلی که اندر دل او گوهریستگوهرش غماز طین دیگریست
