جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۵٬۲۲۴ نتیجه برای «ست» با فیلتر مولانا · صفحهٔ ۱ از ۴۳۶
- بخش ۱۲۵ - حکایت آن گاو کی تنها در جزیرهایست بزرگ، حق تعالی آن جزیرهٔ بزرگ را پر کند از نبات و ریاحین کی علفِ گاو باشد. تا به شب آن گاو همه را بخورَد و فربه شود چون کوه پارهای. چون شب شود خوابش نبرَد از غصه و خوف کی همه صحرا را چریدم فردا چه خورم تا ازین غصه لاغر شود. همچون خلال روز برخیزد همه صحرا را سبزتر و انبوهتر بیند از دی؛ باز بخورَد و فربه شود باز شبش همان غم بگیرد سالهاست کی او همچنین میبیند و اعتماد نمیکند جلال الدین محمد مولوییک جزیرهٔ سبز هست اندر جهاناندرو گاویست تنها خوشدهان
- بخش ۱۷۱ - بیان آنک هرچه غفلت و غم و کاهلی و تاریکیست همه از تن است کی ارضی است و سفلی جلال الدین محمد مولویچون زمین برخاست از جو فلکنه شب و نه سایه باشد نه دلک
- بخش ۱۳۳ - حکایت آن زن پلیدکار کی شوهر را گفت کی آن خیالات از سر امرودبُن مینماید ترا کی چنینها نماید چشم آدمی را سر آن امرودبن از سر امرودبن فرود آی تا آن خیالها برود و اگر کسی گوید کی آنچ آن مرد میدید خیال نبود و جواب این مثالیست نه مثل در مثال همین قدر بس بود کی اگر بر سر امرودبن نرفتی هرگز آنها ندیدی خواه خیال خواه حقیقت جلال الدین محمد مولویآن زنی میخواست تا با مول خودبر زند در پیش شوی گول خود
- فصل چهل و پنجم - شیخ ابراهیم عزیز درویشیست چون او را میبینیم جلال الدین محمد مولویشیخ ابراهیم عزیز درویشیست، چون او را میبینیم از دوستان یاد میآید. مولانا شمسالدّین را عظیم عنایت بود با ایشان، پیوسته گفتی «شیخ ابراهیمِ ما» و به خود اضافت کردی. عنایت چیزی دیگر و اجتهاد کاری دیگر. انبیا به مقام نبوّ …
- فصل دهم - اینچ میگویند که اَلْقُلُوْبُ تَتَشَاهَدُ گفتیست جلال الدین محمد مولویاینچ میگویند که اَلْقُلُوْبُ تَتَشَاهَدُ گفتی است و حکایتی میگویند بر ایشان کشف نشده است و اگر نه سخن چه حاجت بودی؟ چون قلب گواهی میدهد؛ گواهی زبان چه حاجت گردد؟ امیر نایب گفت که «آری دل گواهی میدهد امّا دل را حظّی ه …
- رباعی شمارهٔ ۴۹ جلال الدین محمد مولویدود دل ما نشان سوداست دلاوآندود که از دل است، پیداست دلا
- غزل شمارهٔ ۳۲۷ جلال الدین محمد مولویاز دفتر عمر ما یکتا ورقی ماندهستکز غیرت لطف آن جان در قلقی ماندهست
- غزل شمارهٔ ۳۵۰ جلال الدین محمد مولویز بعدِ وقت نومیدی، امیدیستبه زیر کوری اندر سینه، دیدیست
- غزل شمارهٔ ۳۹۷ جلال الدین محمد مولویآفتاب امروز بر شکل دگر تابان شدهستدر شعاعش همچو ذره جان من رقصان شدهست
- غزل شمارهٔ ۴۱۱ جلال الدین محمد مولویعجب ای ساقی جان مطرب ما را چه شدهستهله چون مینزند ره ره او را کِه زدهست
- غزل شمارهٔ ۴۳۵ جلال الدین محمد مولویهر که بالاست مر او را چه غم است؟هر که آنجاست مر او را چه غم است؟
- غزل شمارهٔ ۲۲۵۰ جلال الدین محمد مولویهزار بار کشیدهست عشقِ کافرخوشبم ز بام به حجره، ز حجره تا سر کو
