مگر دیوانهای میشد به راهی
سر خر دید بر پالیزگاهی
۱بدیشان گفت چون خر شد لگدکوب
چراست این استخوانش بر سر چوب؟
۲چنین گفتند کای پرسندهٔ راز
برای آنک دارد چشم بد باز
۳چو شد دیوانه زان معنی خبردار
بدیشان گفت ای مشتی جگرخوار
۴گر آنستی که این خر زنده بودی
بسی زین کار خر را خنده بودی
۵شما را مغز خر دادست ایام
از آنید این سرِ خر، بسته بر دام
۶نداشت او زنده، چوب از کون خود باز
چگونه مرده دارد چشم بد باز
۷برو دم درکش و تن زن چه گویی
چو چیزی میندانی می چه جویی؟
۸مشو چون سایه در دنبال این کار
که ناید شمع را سایه پدیدار
۹تو خود سایه برین مفکن که خورشید
برای تو کُند چون سایه جاوید
۱۰اگر تو پیش کار خویش آیی
ز خود خود را بلایی بیش آیی
۱۱وگر تو دم زنی از پرده بیرون
میان پردهٔ دل افکنی خون
۱۲مکش چندین کمان بر تیر تدبیر
که از تو بر تو میآید همان تیر
۱۳