به شهر ما بخیلی گشت بیمار
که نقدش بود پنجه بدره دینار
۱ز من آزادمردی کرد درخواست
که او را کرد باید شربتی راست
۲مرا نزد بخیل آورد آن مرد
یکی صد سالهای دیدم در آن درد
۳ز بیماری درد آز خفته
چو مدهوشی به بستر باز خفته
۴دلش با مرگ نزدیکی گرفته
همه سوییش تاریکی گرفته
۵فتاده بر رخش عکس بخیلی
لبش از ناخورایی گشته نیلی
۶گلابش یافتم یک شیشه در بر
به گِل بگرفته محکم شیشه را سر
۷یکی را گفتم آن گل درفکن زود
گلاب از شیشه بر بیمار زن زود
۸بزد از بیم بانگی مرد بیمار
که آن گل برمَکن از شیشه زنهار
۹که گر آن شیشه را گل برکنی تو
بتر زان کز تنم دل برکنی تو
۱۰چو زین بوی خوشم دل هست ناخوش
مزن از آب گل جانم در آتش
۱۱بگفت این وزین عالم برون شد
نمیدانم دگر تا حال چون شد
۱۲چو آن بیچارهدل را پاک کردند
به صد زاری به زیر خاک کردند
۱۳بیاوردند زان پس شیشه در پیش
گلی کردند ازو سر خاک درویش
۱۴چو زاب گُل گِل آن خاک تر شد
دل آن کور مدبر کورتر شد
۱۵نمیدادش گل آن شیشه دل بار
که باشد خاک او زان شیشه گل زار
۱۶چو برنامد از آن یک قطره از دل
برآمد زاب گل صد خارش از گل
۱۷سرنجام بخیلان باز گفتم
ببین تا خود چه نیکو راز گفتم
۱۸