من این نکته ز درویشی شنودم
که گفت اندر طواف کعبه بودم
۱یکی سرگشتهٔ بسرشته از نور
شده تیرش کمان و مشک کافور
۲مرا از هرچه باشد بیش یا کم
یکی مسواک بود از مال عالم
۳بدو گفتم که ای پیر کهنزاد
گر این مسواک میخواهی، ترا باد
۴جوابم داد آن پیر سخنساز
که من وایِستْ دَر را چون کنم باز؟
۵که گر گردد درِ وایِست بازم
نیاید تا ابد دیگر فرازم
۶فرو بستم من این در را به صد سال
کنون چون برگشایم آخرِ حال؟
۷تو نامُرده نگردد حرص تو کم
که درد حرص را خاکست مرهم
۸نشیبِ حرص شیبی بیفراز است
درازیِ امَل کاری دراز است
۹به کِرمِ قز نگر کاندر جوانی
کند زیر کفن خود را نهانی
۱۰ز حرص خویش و سرگردانی خویش
بسی چپ راست برگردد پس و پیش
۱۱چو از گشتن نمانَد در تنش روز
نهد خود را بدست خویش در گور
۱۲به هر چیزی که گِرد آورْد صد بار
به یک ره در میان گردد گرفتار
۱۳مرا آید ز بوتیمار خنده
لب دریا نشسته سرفکنده
۱۴فرو افکنده سر در محنتِ خویش
نشسته تشنه و دریاش در پیش
۱۵همیشه با دلی تشنه در آن غم
که «گر آبی خورم دریا شود کم»
۱۶درین معنی تو بوتیمار خویشی
کزین محنت ز بوتیمار بیشی
۱۷تو بوتیمار با آبی در آتش
بخور تو اینچ داری این زمان خوش
۱۸دمی خوش باش غوغا را که دیدهست؟
بخور امروز فردا را که دیدهست؟
۱۹ز دنیا رشتهتاری را بمگذار
که شد از سوزنی عیسی گرفتار
۲۰سخاوت کن که سرهای بخیلان
نمیزیبد مگر در پای پیلان
۲۱چنان بندیست بر جانشان نهاده
که ابروشان نبیند کس گشاده
۲۲بخیلان را ز بخل خویش پیوست
نه دنیا و نه دین در هم زند دست
۲۳ز خر طبعیست این کز چوب بسیار
جوی ندهی و جان بدهی زهی کار!
۲۴