به مسجد در بخفت آن عالم راه
ستاد اندر نماز آن جاهل آنگاه
۱یکی ابلیس را دید ایستاده
بدو گفتا چه کارست اوفتاده؟
۲لعین گفتا: همیخواهم هم اکنون
که جاهل را برم از راه بیرون
۳ولیکن زان ندارم طاقت و تاب
که میترسم از آن دانایِ در خواب
۴گر آن دانا نبودی پای بستم
چو مومی بود آن نادان به دستم
۵فغان زین صوفی در حلم مانده
ولی در حلم خود بی علم مانده
۶درین دریای مغرق غوطه باید
نه دام و زرق و دلق و فوطه باید
۷چو خس بر روی دریا در طوافی
چو غواصی ندانی چند لافی؟
۸سخن تا چند رانی در نهایت؟
که ماندی بر سر راه بدایت
۹چرا چندین به گرد کام گردی؟
که اهل درد را بد نام گردی
۱۰اگر در راه دین گردیت بودی
ز نامردی خود دردیت بودی
۱۱هر آنکس را که درد کار بگرفت
همه جان و دلش دلدار بگرفت
۱۲اگر هرگز بگیرد درد دینت
شود علم الیقین عین الیقینت
۱۳به درد آید درین ره هر که مردست
که کاوین عروس خلد دردست
۱۴سخن کان از سر دردی درآید
کسی کان بشنود مردی برآید
۱۵سخن کز علم گویی راست آنست
مرا از اهل دل درخواست آنست
۱۶وگر علم لدنی داری ای دوست
بود علم تو مغز و علم ما پوست
۱۷چو علمت هست در علمت عمل کن
پس از علم و عمل اسرار حل کن
۱۸شترمرغی که وقت کار کردن
چو مرغی و چو اشتر وقت خوردن
۱۹ترا با علم دین کاری بباید
به قدر علم کرداری بباید
۲۰ترا در علم دین یک ذره کردار
بسی زان به که علم دین به خروار
۲۱برو کاری بکن کاین کار خامست
که علم دین ترا حرفی تمامست
۲۲کسی کاو داند و کارش نبندد
بر او بگری که او بر خویش خندد
۲۳