به گورستان یکی دیوانه بگریست
بدو گفتند اندر گورها کیست؟
۱چنین گفت او که مشتی خلقِ مردار
ولیکن اوفتاده در نمکسار
۲چو زیرِ خاک یکسر خاک گردند
نمک گردند و یکسر پاک گردند
۳ولی گر نبود از ایمان نمکشان
در آتش افکند دورِ فلکشان
۴سفر این است و راه این و قرار این
ز خود بگذر که کار این است و بار این
۵دریغا کاین سفر را دستگه نیست
به تاریکی در افتادیم و ره نیست
۶یقین میدان که راهی بیکران است
رهی تیره چراغش نور جان است
۷برو برکش خوشی ناخن ز دنیا
دل و جان را منوّر کن به عقبی
۸اگر بیدانش از گیتی شوی دور
بماند چشم جان جاوید بینور
۹جهان پاک را چشمی دگر دان
که چشم آنست وینیک سایهٔ آن
۱۰اگر خواهی که آن چشمت شود باز
برو جان در کمال دانش انداز
۱۱که بعد از مرگ جانِ مردِ دانا
بود بر هرچ رای آرد توانا
۱۲چو تن را قوت باید تا فزاید
ز دانش نیز جان را قوت باید
۱۳مرو بیدانشی در راه گمراه
که راه دور و تاریک است و پُرچاه
۱۴چراغ علم و دانش پیش خود دار
وگرنه در چَه افتی سرنگونسار
۱۵کسی کاو را چراغی مستقیم است
چراغش را ز باد تند بیم است
۱۶کسی کاو را چراغ دانشی نیست
یقین دانم که در آسایشی نیست
۱۷ز دو چیزت کمال است اندرین راه
فنای محض یا نُه جانت آگاه
۱۸وگر دانش بود کردار نبود
ترا و دانشت را بار نبود
۱۹سخن چون از سر دانش برآید
از آن دل نور آسایش برآید
۲۰سخن گر گویی و آهسته گویی
ترا هرگز نیارد زردرویی
۲۱حکیمی خوشزبان پاکیزه گفتهست
که در زیر زبان مردم نهفتهست
۲۲تو گر داننده باشی و نگویی
نخواهی بندهٔ حق را نکویی
۲۳چو یزدان گوهرت دادهست بسیار
به شکر آن زبان را کن گهربار
۲۴به دانش کوش گر بینا دلی تو
چرا آخر چنین بیحاصلی تو؟
۲۵اگر بر هم نهی صد پارسایی
چو علمت نیست کی یابی رهایی!؟
۲۶بود بی علم زاهد سخرهی دیو
قدم در علم زن ای مرد کالیو
۲۷