لباس زاهدان و رنگ پوشان
که باشد سینهشان از شوق جوشان
۱دوتائی باید اول در نمایش
که تا پیدا شود در ره گشایش
۲چو گردش در نهادش گشت پیدا
بود هر لحظهٔ حیران و شیدا
۳مرقع بایدش پوشید فی الحال
بگوید ترک نفس و جاه با مال
۴روش چون بر طریق شرع باشد
دل و جانش درین معنی گذارد
۵مرقع بایدش پوشید ناچار
که صاحب شرع خواهد دادنش بار
۶کشش چون درکشد او را بهیبت
حضوری باید او از جمله غیبت
۷شود بر همرهان خود مقدم
چو آن پوشیدنش گردد مسلم
۸چو بر دوزی بسوزی توی بر توی
تو خواهی دلق و میخواهی کفن گوی
۹خشن جانا لباس آخرین است
اصول پوشش ایشان همین است
۱۰بود این اصلها را فرع بسیار
بلی گویم چو بی ترتیب شد کار
۱۱از این مشت خران دین فروشان
ز غصه دایماً هستم خروشان
۱۲ازین مشت شغال باغ ویران
شدستم اندرین عالم هراسان
۱۳شب و روزم از این حالت پریشان
همی ترسم بگیرم حال ایشان
۱۴بغفلت از ره شهوت بکوشند
هر آن چیزی که میخواهند پوشند
۱۵حروف نام و پوششهای یک یک
اشاراتست ناپوشیده بیشک
۱۶اگر شرحش بگویم بس دراز است
بزیر هر یکی صد سر و درازاست
۱۷چو پیر راهرو بیند که درویش
ترقی کرد اندر عالم خویش
۱۸بدان منزل چو حاصل شد اساسش
به نسبت پوشد اینجا یک لباسش
۱۹بترتیب است منزلهای این راه
بدل باید شدن از منزل آگاه
۲۰یکایک را مرتب در نوشتن
بهمت از همه اندر گذشتن
۲۱بدادن داد هر یک از دل و جان
که تا این راه گردد بر تو آسان
۲۲چو بی ترتیب مانی برتوشین است
که ترتیب اندرین ره فرض عین است
۲۳هر آنکس کو شراب فقر نوشد
یقین میدان که بیشک خرقه پوشد
۲۴دو قسم آمد درین ره خرقه جانا
ز من بشنو که تا گردی تو دانا
۲۵