گفتم ای دارندهٔ کون و مکان
غیر تو کس نیست در هر دو جهان
۱گفتم ای دارندهٔ عرش مجید
عرش و کرسی از تو هم صورت ندید
۲گفتم ای دارندهٔ لوح و قلم
این جهان و آن جهان از تو علم
۳گفتم ای دانای بینا آمده
خلق عالم از تو حیران آمده
۴میکنم من ختم بی سر نامه را
میکنم آلوده در خون جامه را
۵لیک در دریای خون غوطه زدم
بعد ازآن کردم وضو در خون شدم
۶مردمان گفتند و پنجه دیدهٔ
روی خود در خون چرا آلودهٔ
۷گفتم این دم میگذارم من نماز
پس وضو سازم به خون ای پاک باز
۸این نماز عشق را آنجا وضو
راست ناید جز به خون پاک رو
۹بعد از آن گفتند مردی مرد کار
از تصوف این زمان امری بیار
۱۰گفت هم هر رنگ من بینی چنین
تا ترا در راه من باشد یقین
۱۱بار دیگر گفت ای صاحب نظر
در طریق عشق ده ما را خبر
۱۲گفت پس آنجا بود گردن زدن
بعد از آن به سوختن آتش زدن
۱۳این بگفتم این چنین سر جان من
منتشر شد در جهان ایمان من
۱۴ای دریغا ختم بی سر نامه شد
لیک در سیلاب خون تر جامه شد
۱۵ای دریغا در خودی در ماندهام
لاجرم در صد بلا افتادهام
۱۶ای دریغا بی نوایان یقین
راه رفتند و بماندم این چنین
۱۷ای دریغا عارفان با وفا
شان برفتند و بماندم در قفا
۱۸ای دریغا سالکان راه بین
راه رفتند و بماندم این چنین
۱۹ای دریغا صوفیان با صفا
شان برفتند و بماندم مبتلا
۲۰ای دریغا نفس ما در معصیت
خود خودی کرده بری از معرفت
۲۱ای دریغا عاشقی را با ادب
جمله در تجرید دایم خشک لب
۲۲هر که او خود را فنا کلی شناخت
اندر آن جائی بقانی کل بساخت
۲۳