نور روی تو را نظر نکشد
سوز عشق تو را جگر نکشد
۱باد خاک سیاه بر سر آنک
خاک کوی تو در بصر نکشد
۲آتش عشق بیدلان تو را
هفت آتش گه سقر نکشد
۳از درازی و دوری راهت
هیچ کس راه تو به سر نکشد
۴که رهت جز به قدر و قوت ما
قدر یک گام بیشتر نکشد
۵درد هر کس به قدر طاقت اوست
کانچه عیسی کشید خر نکشد
۶کوه اندوه و بار محنت تو
چون کشد دل که بحر و بر نکشد
۷خود عجب نبود آنکه از ره عجز
پشهای پیل را به بر نکشد
۸با کمان فلک به هیچ سبیل
بازوی هیچ پشه در نکشد
۹هیچکس عشق چون تو معشوقی
به ترازوی عقل بر نکشد
۱۰چون کشد کوه بی نهایت را
آن ترازو که بیش زر نکشد
۱۱وزن عشق تو عقل کی داند
عشق تو عقل مختصر نکشد
۱۲عشقت از دیرها نگردد باز
تا که ابدال را بدر نکشد
۱۳دل عطار در غم تو چنان است
که غم دیگران دگر نکشد
۱۴