دوش کان شمع نیکوان برخاست
ناله از پیر و از جوان برخاست
۱گل سرخ رخش چو عکس انداخت
جوش آتش ز ارغوان برخاست
۲آفتابی که خواجهتاش مه است
به غلامیش مدح خوان برخاست
۳از غم جام خسروی لبش
شور از جان خسروان برخاست
۴روی بگشاد تا ز هر مویم
صد نگهبان و دیدهبان برخاست
۵یارب از تاب زلف هندوی او
چه قیامت ز هندوان برخاست
۶مشک از چین زلف میافشاند
آه از ناف آهوان برخاست
۷چشم جادوش آتشی در زد
دود از مغز جادوان برخاست
۸فتنهای کان نشسته بود تمام
باز از آن ماه مهربان برخاست
۹پیش من آمد و زبان بگشاد
گفت یوسف ز کاروان برخاست
۱۰دل به من ده که گر به حق گویی
در غم من ز جان توان برخاست
۱۱دل چو رویش بدید دزدیده
بگریخت از من و دوان برخاست
۱۲آتش روی او بدید و بسوخت
به تجلی چو آن شبان برخاست
۱۳او چو سلطان به زیر پرده نشست
دل تنها چو پاسبان برخاست
۱۴چون همه عمر خویش یک مژه زد
همه مغزش ز استخوان برخاست
۱۵نتوان کرد شرح کز چه صفت
دل عطار ناتوان برخاست
۱۶