ای غذای جان مستم نام تو
چشم عقلم روشن از انعام تو
۱عقل من دیوانه جانم مست شد
تا چشیدم جرعهای از جام تو
۲شش جهت از روی من شد همچو زر
تا بدیدم سیم هفت اندام تو
۳حلقهٔ زلف توام دامی نهاد
تا به حلق آویختم در دام تو
۴دشنهٔ چشمت اگر خونم بریخت
جان من آسوده از دشنام تو
۵گفته بودی کز توام بگرفت دل
جان بده تا خط کشم در نام تو
۶منتظر بنشستهام تا در رسد
از پی جان خواستن پیغام تو
۷وعده دادی بوسهای و تن زدی
تا شدم بی صبر و بی آرام تو
۸وام داری بوسهای و از تو من
بیشتر دل بستهام در وام تو
۹وام نگذاری و گویی بکشمت
از تقاضاهای بی هنگام تو
۱۰بوسه در کامت نگهدار و مده
گر بدین بر خواهد آمد کام تو
۱۱کی چو شمعی سوختی عطار دل
گر نبودی همچو شمعی خام تو
۱۲