آنچه با من میکند سودای تو
میکشم چون نیست کس همتای تو
۱با خیالی آمد از خجلت هلال
پیش بدر عارض زیبای تو
۲بر گشاید کار هر دو کون را
یک گره از زلف عنبرسای تو
۳تو ز خون پوشیده قوس قامتم
از خدنگ نرگس رعنای تو
۴هیچ کارم نیست جز جان کاستن
بر امید لعل جانافزای تو
۵جای آن داری که صد صد را کشند
لیک بر یک جان یک یک جای تو
۶تو چو شمعی وین جهان و آن جهان
راست چون پروانه ناپروای تو
۷کی رسم من بی سر و پا در تو زانک
بی سر و پای است سر تا پای تو
۸صد هزاران قرن باید خورد خون
تا توانم کرد یکدم رای تو
۹کی توانم پخت سودای تو من
هست سودای تو بر بالای تو
۱۰گر شود هر ذره صد دوزخ مدام
هم نگردد پخته یک سودای تو
۱۱دم فرو بست از سخن اینجا فرید
تا کند غواصی دریای تو
۱۲