گر چنین سنگدل بمانی تو
وه که بس خونها برانی تو
۱چه بلایی بر اهل روی زمین
از بلاهای آسمانی تو
۲از تو صد فتنه در جهان افتاد
فتنهٔ جملهٔ جهانی تو
۳فتنه برخیزد آن زمان که سحر
فرق مشکین فرو فشانی تو
۴دهن عقل باز ماند باز
چون درآیی به خوش زبانی تو
۵همه اهل زمانه دل بنهند
بر امیدی که دلستانی تو
۶خط نویسی به خون ما چو قلم
سرکشان را به سر دوانی تو
۷سرگرانی و سرکشی چه کنی
که سبک روحتر از آنی تو
۸باده ناخورده از من بیدل
با من آخر چه سر گرانی تو
۹چشم من ظاهرت همی بیند
گرچه از چشم بد نهانی تو
۱۰اگر از من کنار خواهی کرد
روز و شب در میان جانی تو
۱۱گلی از گلستانت باز کنم
که به رخ همچو گلستانی تو
۱۲شکری از لب تو بربایم
که به لب چون شکرستانی تو
۱۳خون فشانند عاشقان بر خاک
چون ز یاقوت درفشانی تو
۱۴چند آخر به خون نویسی خط
هیچ خط نیز می ندانی تو
۱۵دل عطار در غمت ریش است
مرهمی کن اگر توانی تو
۱۶