ای سیه گر سپید کاری تو
سرخ رویی و سبز داری تو
۱من به جان سوختم بگو آخر
با شب و روز در چه کاری تو
۲روز به کار تو کی توانم برد
زانکه بس بوالعجب نگاری تو
۳کار ما را قرار می ندهی
دلبری سخت بی قراری تو
۴نیست بویی ز وصل تو کس را
زانکه همرنگ روزگاری تو
۵غم من خور که غم بخورد مرا
راستی نیک غمگساری تو
۶زان سبب شادمانی از غم من
که ازین غم خبر نداری تو
۷بلبل شاخ عشق عطار است
گر به خوبی گل بهاری تو
۸