ماه را در مشک پنهان کردهای
مشک را بر مه پریشان کردهای
۱چشم عقل دوربین را روز و شب
بر جمال خویش حیران کردهای
۲از شکنج زلف رستم افکنت
هر زمان صد گونه دستان کردهای
۳دام مشکین است زلف عنبرینت
دام مشکین عنبر افشان کردهای
۴من دل و جان خوانمت از جان و دل
تو چنین قصد دل و جان کردهای
۵یوسف عهدی کزان چاه چو سیم
پوست بر من همچو زندان کردهای
۶گفتمت بردی به بازی دل ز من
این خصومت باز بازان کردهای
۷چشم تو میگوید از تو خامشی
کین چنین بازی فراوان کردهای
۸در صفات حسن خود عطار را
تا که جان دارد ثناخوان کردهای
۹