زلف را تاب داد چندانی
که نه عقلی گذاشت نه جانی
۱نیست در چار حد جمع جهان
بی سر زلف او پریشانی
۲کس چو زلف و لبش نداد نشان
ظلماتی و آب حیوانی
۳دهن اوست در همه عالم
عالمی قند در نمکدانی
۴دی برای شکر ربودن ازو
میشدم تیز کرده دندانی
۵لیک گفتم به قطع جان نبرم
او چنین تیز کرده مژگانی
۶بامدادی که تیغ زد خورشید
مگر از حسن کرد جولانی
۷گوی سیمین او چو ماه بتافت
گشت خورشید تنگ میدانی
۸لاجرم شد ز رشک او جاوید
زرد رویی کبود خلقانی
۹جرم خورشید بود کز سر جهل
پیش رویش نمود برهانی
۱۰هست نازان رخش چنانکه به حکم
هرچه او کرد نیست تاوانی
۱۱ماه رویا اسیر تو شدهاند
هر کجا کافر و مسلمانی
۱۲صد جهان عاشقند جان بر دست
جمله در انتظار فرمانی
۱۳پرده برگیر تا برافشانند
هرکجا هست جان و ایمانی
۱۴چند سازی ز زلف خم در خم
دار اسلام کافرستانی
۱۵تا به دامن ز عشق تو شق کرد
هر که سر بر زد از گریبانی
۱۶ندمد در بهارگاه دو کون
سبزتر از خط تو ریحانی
۱۷نتواند شکفت در فردوس
تازهتر از رخت گلستانی
۱۸من چنانم ز لعل سیرابت
که بود تشنه در بیابانی
۱۹گر دهی شربتیم آب زلال
شوم از عشق آتشافشانی
۲۰ورنه در موکب ممالک تو
کرده گیر از فرید قربانی
۲۱