مگر یک روز میشد با سپاهی
ولی بر روی شادروان براهی
۱درآمد خاطرش از ملک ناگاه
که کیست امروز در عالم چو من شاه
۲فرو شد گوشهٔ زان قصرِ عالی
سلیمان بانگ زد بر باد حالی
۳که شادروان چرا کردی چنین تو
کرا افکند خواهی بر زمین تو
۴نیم گفت ای سلیمان من گنه کار
تو زان اندیشهٔ کژ دل نگه دار
۵چنین دارم من از درگاه فرمان
که چون دل را نگه دارد سلیمان
۶نگه میدار شادروان او را
وگرنه سر منه فرمان او را
۷بسوی ملک چون کردی دمی رای
ز شادروانت شد یک گوشه از جای
۸قناعت بایدت پیوسته حاصل
که تا بر تو نگردد ملک زایل
۹که مغز ملک و ملک استطاعت
نخواهد بود چیزی جز قناعت
۱۰ولی مغز قناعت فقر آمد
تو شاهی گر بفقرت فخر آمد
۱۱اگر خواهی تو هم ملک جهانی
مکن کبر و قناعت کن زمانی
۱۲قناعت بود آن خاتم که او داشت
بخاتم یافت آن عالم که او داشت
۱۳چنان ملکی عظیمش بود صافی
که قانع بود در زنبیل بافی
۱۴ازان خورشید سلطانی بلندست
که از آفاق یک قرصش پسندست
۱۵ازان در ملک مه را احترامست
که او را گردهٔ ماهی تمامست
۱۶چو پای از دست دادی پی چه خواهی
ملک چون هست مُلک وی چه خواهی
۱۷تراگر بی مَلک ملک جهانست
ازاین شومیت و هردم بیم جانست
۱۸