غلامی داشت مأمون خلیفه
کزو مهمل نماندی یک لطیفه
۱چو خورشیدی به نیکوئی جمالش
خلایق جمله مایل بر وصالش
۲خَم زلفش که دام عنبرین داشت
همه هندوستان در زیر چین داشت
۳بلی گر زلفِ او در چین نبودی
نثارش نافهٔ مشکین نبودی
۴چه گویم ز ابروی همچون کمانش
که زاغی بود زلف دلستانش
۵ز عشق ثُقبهٔ لعلش ز لولو
هزاران ثُقبه در دل مانده هر سو
۶در آن ثُقبه چرا و چون نگنجد
که از تنگی نَفَس بیرون نگنجد
۷ز دیری گه مگر میخواست مأمون
که آید آن غلام از پوست بیرون
۸که تا مأمون بداند کان پری چهر
قدم چون میزند با شاه در مهر
۹دلش در مهر مامونست یا نه
ز خطّ عهد بیرونست یا نه
۱۰بمعشوقی وفای عشق دارد
باستحقاق جای عشق دارد
۱۱مگر قومی دلی پُر درد و پُر سوز
به بغداد آمدند از بصره آن روز
۱۲کامیر المؤمنین ما را دهد داد
که ماراست از امیر بصره فریاد
۱۳نه چندان ظلم کرد و ما کشیدیم
که دیدیم از کسی یا ما شنیدیم
۱۴اگر نستانی از وی داد ما تو
مشوّش گردی از فریادِ ما تو
۱۵نهان آن قوم را فرمود مأمون
که خواهید این غلامم را هم اکنون
۱۶مگر او در پذیرد این امیری
کند زین پس شما را دستگیری
۱۷ز شه درخواستند آن قوم آنگاه
که ما را این غلامت گر بود شاه
۱۸همه از حکم او دلشاد گردیم
ز ظلم آن امیر آزاد گردیم
۱۹نگه کرد آن زمان سوی غلام او
که تا در عهد عشق آید تمام او
۲۰غلام سیمبر را گفت مأمون
درین منصب چه میگوئی تو اکنون
۲۱اگر مرکب سوی آن خطه رانی
خطی بنویسمت در پهلوانی
۲۲غلم آنجایگه میبود خاموش
دلش آمد ز شوق بصره در جوش
۲۳بدانست آن زمان مأمون که آن ماه
بغایت فارغست از عشقِ آن شاه
۲۴دل مأمون ازان دلبر بگردید
ز کار آن نگارش سر بگردید
۲۵ز عشق او پشیمانی برآورد
وز آن حاصل پریشانی برآورد
۲۶بدل میگفت عشق من غلط بود
چه دانستم که معشوقی سقط بود؟
۲۷به دست خویشتن در جای خالی
بعامل نامهای بنوشت حالی
۲۸که چون آید غلام من بآنجا
خطی آرد بنام خود بر آنجا
۲۹چنان باید که کوی شهر و بازار
همه بصره بیارائی بیکبار
۳۰جُلاب آرید و در وی زهر آنگاه
برو ریزید و برگیریدش از راه
۳۱منادی گر زهر سو برنشانید
که میگویند واسپش میدوانید
۳۲که هرکش بر مَلِک مُلک اختیارست
سزای او بتر زین صد هزارست
۳۳چو حق از بهر خویشت آفریدست
برای قربِ خویشت آوریدست
۳۴بنگذارد تو مرد بی خبر را
که باشی یک نَفَس چیزی دگر را
۳۵وگر بگذاردت کارت فتادست
که صاعی خفیه در بارت نهادست
۳۶چرا میآید این رفتن گرانت
که میگوید خداوند جهانت
۳۷که گر آئی به پیش من رونده
باستقبالت آیم من دونده
۳۸خدا میخواندت تو خفته آخر
چرا میپائی ای آشفته آخر
۳۹کم از اشتر نهٔ ای مردِ درگاه
که بر بانگ درائی میرود راه
۴۰