برای خاتم ملک سلیمان
بَلُقیا رفت و با او بود عفّان
۱میان هفت دریا بود غاری
بدانجا راه جُستن سخت کاری
۲چو ماری یک پری آمد پدیدار
زبان بگشاد با عفّان بگفتار
۳که آب برگِ شاخی در فلان جای
اگر جمع آری و مالی تو بر پای
۴چنان گردی روان بر روی دریا
که مرد تیز تگ بر روی صحرا
۵بدان موضع شدند آن هر دو همراه
به پای آن آب مالیدند آنگاه
۶چنان رفتند هر دو بر سر آب
که از شَستی بقوّة تیرِ پرتاب
۷بآخر چون میان هفت دریا
بکام دل رسیدند آن دو شیدا
۸یکی غاری پدید آمد سرافراز
بهیبت تیغِ کوه او سرانداز
۹اگرچه آن دو همره یار بودند
ولی آنجا نه یار غار بودند
۱۰نهاده بود پیش غار تختی
جوانی خفته بر وی نیک بختی
۱۱در انگشتش یکی انگشتری بود
که نقدش بیشتر از مشتری بود
۱۲به پای تخت خفته اژدهائی
شده حلقه، نه سر پیدا نه پائی
۱۳چو دید آن مرد را بیدار گشت او
دمی بدمید و آتش بارگشت او
۱۴چنان عفّان بترسید از نهیبش
که پیدا گشت دردی ناشکیبش
۱۵به یار خویشتن گفتا مرو پیش
مخور زنهار بر جانت، بیندیش
۱۶مده جان د رغم مُهر سلیمان
چو مُردی چه کنی ملک ای مُسلمان
۱۷نبردش هیچ فرمان و روان شد
به پیش تخت سلطان جهان شد
۱۸بدان انگشتری چون کرد آهنگ
شد آن ثعبان چو انگشتی سیه رنگ
۱۹بجست از بیم عفّان و هم آنگاه
تفکر کرد تا زان سر شد آگاه
۲۰خطابش آمد از درگاهِ ایمان
که گر میبایدت ملک سلیمان
۲۱قناعت کن که آن ملکیست جاوید
که زیر سایه دارد قرص خورشید
۲۲سلیمان با چنان ملکی که اوداشت
به نیروی قناعت می فرو داشت
۲۳