پسر را گفت حلّاج نکوکار
بچیزی نفس را مشغول میدار
۱وگرنه او ترا معزول دارد
بصد ناکردنی مشغول دارد
۲که تو در ره نهٔ مرد قوی ذات
که تنها دم توانی زد بمیقات
۳تو را تا نفس میماند خیالی
بوَد در مولشش دایم کمالی
۴اگر این سگ زمانی سیر گردد
عجب اینست کاینجا شیر گردد
۵شکم چون سیر گردد یک زمانش
به غیبت گرسنه گردد زبانش
۶چو تیغی تیز بگشاید زبانی
بغیبت میکُشد خلق جهانی
۷بسی گرچه فرو گوئی بگوشش
نیاری کرد یک ساعت خموشش
۸