شُعَیب از شوقِ حق ده سال بگریست
ازان پس چشم پوشیده همی زیست
۱خدا بیناش کرد از بعدِ آن باز
که شد ده سالِ دیگر خون فشان باز
۲دگر ره تیره شد دو چشمِ گریانش
دگر ره چشم روزی کرد یزدانش
۳دگر ره سالِ دیگر زار بگریست
دگر ره نیز نتوانست نگریست
۴چو نابینا شد و گریان بیفتاد
خداوند جهان وَحیَش فرستاد
۵که گر از بیمِ دوزخ خون فشانی
ترا آزاد کردم جاودانی
۶وگر بهر بهشتی زار گریان
ترا بخشم بهشت و حور و رضوان
۷شعیب آنگه زبان بگشاد حالی
که ای حکم تو حکم لایزالی
۸من از شوق تو میگریم چنین زار
که من بس فارغم ازنور و از نار
۹نه یکدم از بهشتم یاد آید
نه از دوزخ مرا فریاد آید
۱۰مرا قرب تو باید جاودانی
بگفتم دردِ خود دیگر تو دانی
۱۱خطاب آمد ز اوج آشنائی
که چون گریان برای شوق مائی
۱۲کنون خوش میگری و میگری زار
که کارت سخت دشوارست دشوار
۱۳پس آنگه گفت ای دانندهٔ راز
مده بینائی من بعد ازین باز
۱۴که تا وقتی که آن دیدار نبوَد
مرا با دیدنی خود کار نبوَد
۱۵عزیزا چون نه این دیدار داری
بسی بگری که عمری کار داری
۱۶که چندانی که در دل رشک بیشست
بچشم عاشقان در اشک بیشت
۱۷