چنین نقلست کز آحادِ امّت
گروهی را کند بی بهره رحمت
۱خطاب آید که ایشان را هم اکنون
سوی دوزخ برید آغشته در خون
۲بآخر بر لب دوزخ بیکبار
ز حق خواهند مهل اندک نه بسیار
۳خطاب آید ز حضرت آشکارا
که کاری مینگردد دیر ما را
۴کنون سالی هزاری نه بعلّت
بفضل این خلق را دادیم مهلت
۵چنین نقلست ازان قوم جگر سوز
که میگریند این مدّت شب و روز
۶چو این سالی هزار آید بسرشان
ز حضرت مهلتی باید دگرشان
۷دوی دیگر ز حق مهلت ستانند
که تا بر دردِ خود خون میفشانند
۸مدام این سه هزاران سال افزون
همی گریند و میگردند در خون
۹که کس یک لحظه با آن قوم مسکین
نگوید کز چه میگرئید چندین
۱۰بزرگی گفت صد جان پریشان
چو جان من فدای اشکِ ایشان
۱۱که دردی را که آن درمان ندارد
ز حضرت جز دل ایشان ندارد
۱۲ترا تا دردِ بی درمان نباشد
بدرمان کردنت فرمان نباشد
۱۳همی یک دردش از صد جان ترا به
که دردش از بسی درمان ترا به
۱۴ترا گر بو عُبَیده هست جرّاح
دلت را بر جراحت نیست اصلاح
۱۵بپای انداز خود را سرنگونسار
مگر از خاک برگیرد ترا یار
۱۶اگر تو برنگیری سر ز پایش
بدست آری کمند دلربایش
۱۷