مگر سلطان دین محمود پیروز
ایاز خویش را پرسید یک روز
۱که از چه رشک آید در جهانت
جوابی راست خواهم زین میانت
۲چنین گفت او که در رشکم همه جای
ازان سنگی که مالی در کف پای
۳دلم از رشکِ سنگت میبنالد
که او رخ در کف پای تو مالد
۴اگر هرگز دهد این دولتم دست
نهم سر در کف پای تو پیوست
۵چو رویم در کف پای تو باشد
همیشه روی من جای تو باشد
۶اگر روی ایاز آید ترا جای
نهد بر آسمان هفتمین پای
۷چو نه سر میخرد یار و نه دستار
بطرّاری و دستانش بدست آر
۸ندیدی آنکه رُستم از گزستان
چه با اسفندیاری کرد دستان؟
۹به باطن هرچه بتوان کرد میکن
بظاهر ترک خواب و خورد میکن
۱۰بدستان و بحیلت پیش میرو
بصدق معرفت بیخویش میرو
۱۱مگر راهی بدستان بازیابی
دمی با همدمی دمساز یابی
۱۲اگر با همدمت یک دم بهم تو
نشانی خویش را، رَستی ز غم تو
۱۳تو بنگر کو کجا و تو کجائی
عجب نبوَد اگر باشد جدائی
۱۴