یکی شیخی نکو دل صاحب اسرار
شبانگاهی برون آمد ببازار
۱که لختی ترّه برچیند ز راهی
که گُر سنگیش می بُد گاه گاهی
۲یکی ترسا کُمَیتی بر نشسته
بر او زینی مرصّع تنگ بسته
۳غلامان پیش و پس بسیار با او
دو چاری خورد در بازار با او
۴چو شیخ آن دید حالی گرم دل شد
ز درویشی خویش الحق خجل شد
۵خطابی کرد سوی حق کالهی
چنین خواهی مرا او را نخواهی
۶منم از دوستان وز دشمنان او
چنین خواهی که من باشم چنان او
۷یکی ترساست در ناز و زر و عز
مسلمانی چنین بی برگ و عاجز
۸محبت را نصیب از تو گُدازش
عدو را هم نواو هم نوازِش
۹ز تو نه نان نه جامه خواندهٔ را
ولی اسپ و عمامه راندهٔ را
۱۰چو گفت آن پیرِ در خون مانده این راز
شنود از هاتفی در سینه آواز
۱۱که ای مؤمن اگر خواهی، همه چیز
بَدَل کن تا کند ترسا بَدَل نیز
۱۲تو زان خود بده چون تنگدستی
وزان او همه بستان و رَستی
۱۳مسلمانی بترسائی بَدَل کن
بده فقر و غنا گیر و عمل کن
۱۴اگر او را دِرَم دادیم و دینار
ترا ای مرد دین دادیم ودیدار
۱۵ز دین بیزار شو دینار بستان
بیفکن خرقه و زنّار بستان
۱۶چو این سر در دل آن پاک افتاد
ز خود بیخود شد و در خاک افتاد
۱۷چو با خویش آمد آن از خویش رفته
وجود از پس خرد از پیش رفته
۱۸فغان در بست و گفتا ای الهم
نخواهم این بَدَل هرگز نخواهم
۱۹نخواهم این بَدَل من توبه کردم
دگر هرگز بگرد این نگردم
۲۰بصد صنعت نکو کردست دمساز
میفکن آن نکوئی را ز خود باز
۲۱بخودرایی تو خودرای و مستی
برآی از خود خدا را باش و رستی
۲۲اگر یک مویت از ایشان نشان هست
بیابی هرچه در هر دو جهان هست
۲۳