مگر پرسید درویشی ز مجنون
که چندست ای پسر سن تو اکنون
۱جوابش داد آن شوریده احوال
که سن من هزارست و چهل سال
۲بدو گفتا چه میگوئی تو غافل
مگر دیوانهتر گشتی تو جاهل
۳پس او گفتا بسی سر وقت بودست
که لیلی یک نفس رویم نمودست
۴چل عمر منست و این زیانست
ولی عمر هزاران آن زمانست
۵چو این چل سال من با خویش بودم
ز نقد عمر خود درویش بودم
۶ولی آن یک زمان سالی هزارست
که با لیلی مرا خود بیشمارست
۷هزاران سال یک دم باشد آنجا
چه میگویم کزین کم باشد آنجا
۸چو دریابد وجود بینهایت
دو عالم را عدم ماند ولایت
۹ببین ای دوست تا این چه وجودست
که یک یک ذره آن را در سجودست
۱۰وجودست آنکه نه بیش ونه کم شد
درو خواهد همه چیزی عدم شد
۱۱زهی عالی وجودی کین وجودات
درو معدوم خواهد شد بلذّات
۱۲چو مرد آنجایگه نابود گردد
زیانش جمله آنجا سود گردد
۱۳اگر دست آورد خلق جهانی
یکی بر دامنش نرسد زمانی
۱۴چو نه این کس بود نه دامن او
که گردد یک زمان پیرامن او
۱۵