چنین نقلست در اخبار کان روز
که برخیزد قیامت وان همه سوز
۱جوانی در میان آید مزیَّن
بگرد او هزاران مقرعه زن
۲زهر سو راه میجویند آنگاه
جهانی میدهند از بهر او راه
۳بخازن پس خطاب آید ز جبّار
که او را در فلان قصری فرود آر
۴دران قصرش فرود آرند دلشاد
همه حوران ز شوق او بفریاد
۵دریچه باشد آن قصر نکو را
هزار و دو هزار از هر سو او را
۶بهر درکان جوان میبنگرد راست
خدای خویش را بیند که آنجاست
۷هزاران درگشاید هر زمانی
زهر دو ظاهرش گردد جهانی
۸ولی در هر جهان از مرد و زن او
نه بیند جز خدای خویشتن او
۹دوعالم را تمّنای وصالست
ولیک آن جمله سودای محالست
۱۰نه هر کس را رسد بوئی از آنجا
نه هر چوگان زند گوئی از آنجا
۱۱دلی باید ز حق ترسان و بریان
زبانی از رهش پُرسان و ترسان
۱۲ترا گر با توئی آنست پیشه
که میترسی و میپُرسی همیشه
۱۳نهادت جمله این اندیشه گیرد
همه شهر دلت این پیشه گیرد
۱۴که تا یک لحظه بوی آن توان برد
ولیکن از مشام جان توان برد
۱۵ترا عمر حقیقی آن زمانست
که جانت در حضور دلستانست
۱۶وگر عمر تو بیرون زین حسابست
بهر دم در حسابت صد حجابست
۱۷