چنین خواندم که در محشر جوانی
درآید وز خدا خواهد امانی
۱بغایت جُرمِ او بسیار باشد
ولی قاضی فضلش یار باشد
۲ملایک میکنند آنجا شتابش
که پیش آرند در دوزخ عذابش
۳همی حالی خطاب آید ز درگاه
که از چه میکشید او را درین راه
۴چنین گویند میتازیم او را
که تا در دوزخ اندازیم او را
۵خطاب آید دگر امّا معمّا
که هستیم ای عجب با او بهم ما
۶شما را این نمیباید شنودن
که ما هر دو بهم خواهیم بودن
۷ملایک این سخن نشنیده باشند
نه هرگز این کرامت دیده باشند
۸ازین هیبت همه خاموش گردند
بلرزند آنگهی بیهوش گردند
۹خطاب آید جوان را کای پریشان
چه میپائی هلا بگریز ازیشان
۱۰جوان گوید خدایا در چنین جای
که نه سر دارد این وادی ونه پای
۱۱کجا یارم شدن از رستخیزی
که نیست این جایگه راه گریزی
۱۲خطاب آید که ای در عین مستی
بیا در ما گریز از جمله رستی
۱۳جوان گوید مرا این یارگی نیست
که نقد من به جز بیچارگی نیست
۱۴مگر تو فضل خود در کار آری
مرا در پردهٔ اسرار آری
۱۵خداوندش بپوشد از کرامت
کند پنهانش از خلق قیامت
۱۶بدولت جای اسرارش رساند
بخلوتگاه دیدارش رساند
۱۷ملایک چون بهوش آیند آنگاه
نه بینند آن جوان را بر سر راه
۱۸بجویندش بسی امّا نیابند
بهر سوئی بمردی میشتابند
۱۹بحق گویند خصم ما کجا شد
مگر در عالم باقی فنا شد
۲۰بهشت و دوزخ این ساعت بجُستیم
نمیبینم و از وی دست شستیم
۲۱تو میدانی الهی کو کجا شد
اگر با ما نگوئی جان ما شد
۲۲خطاب آید که این از حکمت ماست
که در پرده سرای عصمت ماست
۲۳چو او را هست پیش ما قراری
شما را نیست با او هیچ کاری
۲۴کنون او داند و ما جاودانه
شما را رفت باید از میانه
۲۵عنایت چون ز پیشان یار باشد
کجا اندر میان اغیار باشد
۲۶ولی اوّل نبی را در هدایت
نماید آفتابی در عنایت
۲۷عنایت گر ترا با خاص گیرد
همه نقصان تو اخلاص گیرد
۲۸کند دیدار خویشت آشکاره
که تا کارت نباشد جز نظاره
۲۹