یکی دیوانه بود از اهل رازی
نکردی هیچ جز تنها نمازی
۱کسی آورد بسیاری شفاعت
که تا آمد بجمعه در جماعت
۲امام القصّه چون برداشت آواز
همی آن غُر نُبیدن کرد آغاز
۳کسی بعد از نماز از وی بپرسید
که جانت در نماز از حق نترسید
۴که بانگ گاو کردی بر سر جمع؟
سرت باید بریدن چون سر شمع
۵چنین گفت او کامامم پیشوا بود
بدو چون اقتدای من روا بود
۶چو در الحمد گاوی میخرید او
ز من هم بانگِ گاوی میشنید او
۷چو او را پیش رو کردم بهر چیز
هر آنچ او میکند من میکنم نیز
۸کسی پیش خطیب آمد بتعجیل
سؤالش کرد ازان حالت بتفصیل
۹خطیبش گفت چون تکبیر بستم
دهی مِلکست جائی دور دستم
۱۰چو در الحمد خواندن کردم آغاز
بخاطر اندر آمد گاو دِه باز
۱۱ندارم گاو گاوی میخریدم
که از پس بانگ گاوی میشنیدم
۱۲