پدر گفتش که ای مغرور مانده
ز اسرا رحقیقت دور مانده
۱مکن امروز ضایع زندگانی
چو میدانی که تو فردا نمانی
۲ببابل میروی ای مرد فرتوت
که سحر آموزی از هاروت و ماروت
۳هزاران سال شد کان دو فرشته
نگونسارند در چَه تشنه گشته
۴وزیشان آنگهی تا آب آن چاه
مسافت یک وجب نیست ای عجب راه
۵چو نتوانند خود را آب دادن
کجا دَر میتوانندت گشادن
۶چو استاد این چنین باشد پریشان
که خواهد کرد شاگردیِ ایشان
۷ترا امروز بینم دیو گشته
نخواهی گشت در فردا فرشته
۸مگرمرگت ببابل میدواند
که سرگردان و غافل میدواند
۹اگر مرگ تو در بابل نبودی
ترا این آرزو در دل نبودی
۱۰