یکی دیوانه در بغداد بودی
که نه یک حرف گفتی نه شنودی
۱بدو گفتند ای مجنون عاجز
چرا حرفی نمیگوئی تو هرگز
۲چنین گفت او که حرفی با که گویم
چو مردم نیست پاسخ از که جویم
۳بدو گفتند خلقی کین زمانند
نمیبینی که جمله مردمانند
۴چنین گفت او نه اند این قوم مردم
که مردم آن بود کو از تعظم
۵غم دی و غم فرداش نبود
ز کار بیهده سوداش نبود
۶غم ناآمده هرگز ندارد
ز رفته خویش را عاجز ندارد
۷غم درویشی و روزیش نبود
بجز یک غم شبانروزیش نبود
۸که غم در هر دو عالم جز یکی نیست
یقینست آنچه میگویم شکی نیست
۹گرت امروز از فردا غمی هست
بنقد امروز عمرت دادی از دست
۱۰مخور غم چون جهان بیغمگسارست
وگر غم میخوری هر دم هزارست
۱۱خوشی در ناخوشی بودن کمالست
که نقد دل خوشی جُستن محالست
۱۲چه خواهد بود آخر زین بتر نیز
که صد غم هست و میآید دگر نیز
۱۳ازان شادی که غم زاید چه خواهی
وجودی کز عدم زاید چه خواهی
۱۴ترا شادی بدو باید وگر نه
غم بی دولتی میخور دگر نه
۱۵بدو گر شاد میباشی زمانی
تو داری نقد شادی جهانی
۱۶وگرنامش نگوئی یک زمان تو
چه بدنامی براندی بر زبان تو
۱۷