چه گویم مدح میر دین حسن را
دگربار آن حسین پاک تن را
۱دو نور جوهر زهرا و حیدر
بروز رزم هر یک صد غضنفر
۲دو شمع از پرتو خورشید اسرار
جهان ازنور ایشان شد پدیدار
۳یکی در خاک و خون آغشته گشته
یکی در زهر جانش کشته گشته
۴نظام خطّه دنیا از ایشان
نعیم جنت و نیران و رضوان
۵چو ایشان کشته شو عطار کم گو
که پرگوئی ز میدان کم برد گوی
۶درین ره نه قدم در خون در آخر
که گردد آن زمان آن یار ظاهر
۷جهان هیچست و مانند رباطست
فکنده در رباط اینجا بساط است
۸جهان بر رهگذر هنگامه کرده است
تو بگذر زانکه این هنگامه سرد است
۹جهان بنگر که تا چون پنج و پنجست
ز مرکز تا محیط اندوه و رنجست
۱۰تماشاگاه دان عالم سراسر
تماشائی بکن از وی تو بگذر
۱۱گذر کن از تماشا گاه زنهار
وگرنه در بلا مانی گرفتار
۱۲ازین معدن که سر کردی تو بیرون
بسی خوردی درین خاک ای پسر خون
۱۳چو اصلت خون بود خونت بریزد
کجا پشه ابا صرصر ستیزد
۱۴بخواهد ریخت خون جملگی زار
بخون در نه قدم مانند عطار
۱۵موافق باش با اهل یقین تو
چو ایشان باش در حق پیش بین تو
۱۶موافق شد دلم با عاشقانش
فدا گشتم برای عاشقانش
۱۷درین ره صد هزاران سر چو گویست
چه جای گفتگو و جستجویست
۱۸ولی راز دگر افتاد ما را
عجب ساز دگر افتاد ما را
۱۹هر آنچ آید از آن دلدار خوبست
که او پیوسته انوار القلوب است
۲۰قلم راندست در هر چیز کور است
حقیقت اوست بشنو این سخن راست
۲۱همه آثار صنع اوست اینجا
بر ما زشت و بد نیکوست اینجا
۲۲قدم چون در نهی این بار در راه
مشوی این بار از بود خود آگاه
۲۳قدم چون در نهادی راز بینی
یقین سر رشته خود باز بینی
۲۴قدم در نه درین ره تا بیابی
جمال یار و سوی او شتابی
۲۵چرا درماندهٔ بگشاده این در
اگر مرد رهی زین در تو بگذر
۲۶چو دنیا رهگذار آن جهان است
کناری گیر کاینجا هم چنانست
۲۷کناری جوی از مردم که یارت
ز ناگاهی بیاید در کنارت
۲۸ترا زین کی خبر باشد وزین یار
مگر وقتی که یار آید پدیدار
۲۹اگر صبرت بود در آخرت دوست
نماید روی خویش از ظاهرت دوست
۳۰مترس از جان و سراینجایگه تو
که بنماید ترا دیدار شه تو
۳۱تو داری در دو عالم جوهر دوست
نمیدانی نمیبینی که کل اوست
۳۲چنان دان این سخن گر مرد راهی
که تو اویی و او در تو چه خواهی
۳۳ز تو تادوست راهی نیست بسیار
حجاب تو و جود تست برادر
۳۴تو هستی در وجود خویش دریاب
مثال جوهری در عین غرقاب
۳۵سخن با تست جمله گر بدانی
همه اسرار و انوار معانی
۳۶سخن در عشق و دل بسیار گفتم
حقیقت کل ز دید یار گفتم
۳۷سخن چون جمله جانانست اینجا
که پیدا او و پنهانست اینجا
۳۸سخن با اوست اینجا هرچه گویم
که سرگردان عشق او چه گویم
۳۹حقیقت ای دل اکنون پاک رو باش
ابا جانان تو در گفت و شنو باش
۴۰