جمال حُسنِ یوسف بس لطیف است
ولی دل دیدنش را بس ضعیف است
۱چو اهل مصر مر او را بدیدند
ز بیهوشی طمع از جان بریدند
۲چو پیدا شد جمال یوسف از دور
جهان از پرتو او گشت پر نور
۳اگر داری توطاقت در جمالش
بیابی در درون جان وصالش
۴زلیخا گم بشد چون دید او را
جمال حُسن آن روی نکو را
۵ولی آن جمع بی طاقت بماندند
ز دردش جمله بی راحت بماندند
۶در آن دیدار حیران گشته مردم
مثال قطره افتاده بقلزم
۷هزاران خلق آنجا بیش مردند
همه جان در نمود او سپردند
۸ندیده کس ورا در روی بازار
که دائم بود در معنی کم آزار
۹ندیدی کس ورا در سال و در ماه
که بود او دائمادر عشق آگاه
۱۰سیاهی بود پیر آنجا جگرسوز
ضعیف و خسته نامش بود پیروز
۱۱سیاهی بود امّا دل سپید او
ز رویش خلق بودی پر امید او
۱۲صد و چل سال عمرش بود آن پیر
بدی او ساکنی با رای و تدبیر
۱۳بسی اسرار سرّ معنوی داشت
ز دید دوست پشتِ دل قوی داشت
۱۴درونِ خلوتِ دل بود ساکن
بطاعت در بُدی پیوسته ایمن
۱۵بِر او خلق رفتندی دمادم
که او زان دم همی زد دائما دم
۱۶دِم او بود روحانی چو عیسی
بصورت اسود و پاکیزه معنی
۱۷عیان اسرار سرّ لامکان داشت
همیشه او به دل راز نهان داشت
۱۸بقدرِ خویش بُد در عشق واصل
بسی اسرارها راکرده حاصل
۱۹بسی اسرار معنی داشت درجان
دم وحدت زدی مانند لقمان
۲۰سیاهی بود روشن دل چو خورشید
حقیقت داشت او اسرار جاوید
۲۱قضا را صورت خوش دوست میداشت
ولی اسرار آن با دوست میداشت
۲۲خلایق هر که بودی صورتی خَوش
جمال حُسن او بودیش دلکش
۲۳بر او آمدندی بهر دیدار
بجان ودل شدی صورت خریدار
۲۴نبد شهوت مر او را هیچ برتن
وجودی داشت چون آئینه روشن
۲۵بسی اورا نمودندی صورها
بجز جانان ندیدی هیچ آنجا
۲۶دم از اللّه وز دیدار میزد
نمود عشق از دلدار میزد
۲۷چو از احوال یوسف بشنوید او
ز بیهوشی در آن مجمع دوید او
۲۸نظر کرد او جمال جاودان دید
نهان خویشتن آنجا عیان دید
۲۹بزد یک نعره و در پایش افتاد
برآمد زو دمادم بانگ و فریاد
۳۰خلایق جمله حیران ایستاده
در آنجا جمله گریان ایستاده
۳۱برفت و پای یوسف بوسهٔ داد
زبان خویشتن در کام بگشاد
۳۲که ای نور دوچشم و دیده و دل
مرا عین العیان راز مشکل
۳۳توئی جانم که بر لب آمدستی
یقین دان کز پی من آمدستی
۳۴