آفرین جان آفرین و جان جان
آنکه هست او آشکارا و نهان
۱در مقام لایزالی آشکار
در درون عاشقان بیقرار
۲آسمان یک پرده از اسرار او
وین زمین یک نقطه از پرگار او
۳ای منزّه از همه بود ونبود
وی مبرّا از همه گفت و شنود
۴آسمان چون چرخ سرگردان او
قل هو الله آیتی در شان او
۵خاک را از قدرت خود آفرید
عقل و جان آورد از صنعت پدید
۶آفتاب از صنع او گردان شده
ماه و زهره در رهش حیران شده
۷جسم را از خاک قدرت نقش داد
روح را از آتش و از باد زاد
۸روح را چون جان در این تن او نهاد
سرّ اسرارش در این جان زوفتاد
۹این زمین یک خشت از ایوان او
نحن اقرب گفتهٔ دیوان او
۱۰هیچکس آسان به کنهش پی نبرد
تا بظاهر او یقین از خود نمرد
۱۱ای بخود مغرور در ملک جهان
کی بیایی تو ز کنه او نشان
۱۲ای ز تو غافل همه عالم تمام
سرّ اسرارت میان خاص و عام
۱۳دانهٔ لطف معانی داشتی
در میان جان آدم کاشتی
۱۴چون حق آمد در درون تو نهان
این زمان عطّار درها میفشان
۱۵بعد از این گویم همه نعت رسول
حضرت حق کرده عرفانش قبول
۱۶از محّمد گویم و اطوار او
من یقین دانستهام کردار او
۱۷