بود آن دیوانهٔ عالیمقام
خضر با او گفت: ای مردِ تمام!
۱رای آن داری که باشی یار من؟
گفت: با تو برنیاید کار من
۲زآنک خوردی آب حیوان چند راه
تا بماند جان تو تا دیرگاه
۳من در آنم تا بگویم تَرک جان
زآنک بی جانان ندارم برگ آن
۴چون تو اندر حفظ جانی مانده
من به تو هر روز جان افشانده
۵بهتر آن باشد که چون مرغان ز دام
دور میباشیم از هم والسلام
۶