طوطی آمد با دهان پر شکر
در لباس فستقی با طوقِ زر
۱پشه گشته باشهای از فر او
هر کجا سرسبزیی از پر او
۲در سخن گفتن شکرریز آمده
در شکر خوردن پگه خیز آمده
۳گفت: هر سنگیندل و هر هیچکس
چون منی را آهنین سازد قفس
۴من در این زندانِ آهن مانده باز
زآرزوی آب خضرم در گداز
۵خضر مرغانم، از آنم سبزپوش
بوک دانم کردن آب خضر نوش
۶من نیارم در بر سیمرغ تاب
بس بود از چشمهٔ خضرم یک آب
۷سر نهم در راه چون سوداییی
میروم هر جای چون هر جاییی
۸چون نشان یابم ز آب زندگی
سلطنت دستم دهد در بندگی
۹هدهدش گفت: ای ز دولت بینشان!
مرد نبود هرک نبود جانفشان
۱۰جان ز بهر این به کار آید تو را
تا دمی در خورد یار آید تو را
۱۱آب حیوان خواهی و جاندوستی
رو که تو مغزی، نداری پوستی
۱۲جان چه خواهی کرد؟ بر جانان فشان
در ره جانان چو مردان جان فشان
۱۳