گفت چون در آتش افروخته
گشت آن حلاج کلی سوخته
۱عاشقی آمد مگر چوبی بدست
بر سر آن طشت خاکستر نشست
۲پس زفان بگشاد هم چون آتشی
باز میشورید خاکستر خوشی
۳وانگهی میگفت برگویید راست
کانک خوش میزد انا الحق او کجاست
۴آنچ گفتی آنچ بشنیدی همه
وانچ دانستی و میدیدی همه
۵آن همه جز اول افسانه نیست
محو شو چون جایت این ویرانه نیست
۶اصل باید، اصل مستغنی و پاک
گر بود فرع و اگر نبود چه باک
۷هست خورشید حقیقی بر دوام
گو نه ذره ماند نه سایه والسلام
۸چون برآمد صد هزاران قرن بیش
قرنهای بی زمان نه پس نه پیش
۹بعد از آن مرغان فانی را بناز
بیفنای کل به خود دادند باز
۱۰چون همه بی خویش و با خویش آمدند
در بقا بعد از فنا پیش آمدند
۱۱نیست هرگز، گر نوست و گر کهن
زان فنا و زان بقا کس را سخن
۱۲هم چنان کو دور دورست از نظر
شرح این دورست از شرح و خبر
۱۳لیکن از راه مثال اصحابنا
شرح جستند از بقا بعد الفنا
۱۴آن کجا اینجا توان پرداختن
نو کتابی باید آن را ساختن
۱۵زانک اسرار البقا بعد الفنا
آن شناسد کو بود آنرا سزا
۱۶تا تو هستی در وجود و در عدم
کی توانی زد درین منزل قدم
۱۷چون نه این ماند نه آن در ره ترا
خواب چون میآید ای ابله ترا
۱۸در نگر تا اول و آخر چه بود
گر به آخر دانی این آخر چه سود
۱۹نطفهٔ پرورده در صد عز و ناز
تا شده هم عاقل و هم کار ساز
۲۰کرده او را واقف اسرار خویش
داده او را معرفت در کار خویش
۲۱بعد از آنش محو کرده محو کل
زان همه عزت درافکنده بذل
۲۲باز گردانیده او را خاک راه
باز کرده فانی او را چندگاه
۲۳پس میان این فنا صد گونه راز
گفته بی او، لیک با او گفته باز
۲۴بعد از آن او را بقایی داده کل
عین عزت کرده بر وی عین ذل
۲۵تو چه دانی تا چه داری پیش تو
با خود آی آخر فرواندیش تو
۲۶تا نگردد جان تو مردود شاه
کی شوی مقبول شاه آن جایگاه
۲۷تا نیابی در فنا کم کاستی
در بقا هرگز نبینی راستی
۲۸اول اندازد بخواری در رهت
باز برگیرد به عزت ناگهت
۲۹نیست شو تا هستیت از پی رسد
تا تو هستی، هست در تو کی رسد
۳۰تا نگردی محو خواری فنا
کی رسد اثبات از عز بقا
۳۱