چون شنودند این سخن مرغان همه
آن زمان گفتند ترک جان همه
۱برد سیمرغ از دل ایشان قرار
عشق در جانان یکی شد صد هزار
۲عزم ره کردند عزمی بس درست
ره سپردن را باستادند چست
۳جمله گفتند این زمان ما را به نقد
پیشوایی باید اندر حل و عقد
۴تا کند در راه ما را رهبری
زانک نتوان ساختن از خودسری
۵در چنین ره حاکمی باید شگرف
بوک بتوان رست از این دریای ژرف
۶حاکم خود را به جان فرمان کنم
نیک و بد هرچ او بگوید آن کنم
۷تا بود کاری ازین میدان لاف
گوی ما افتد مگر تا کوه قاف
۸ذره در خورشید والا اوفتد
سایهٔ سیمرغ بر ما اوفتد
۹عاقبت گفتند حاکم نیست کس
قرعه باید زد، طریق اینست و بس
۱۰قرعه بر هرک اوفتد سرور بود
در میان کهتران مهتر بود
۱۱چون رسید اینجا سخن، کم گشت جوش
جملهٔ مرغان شدند اینجا خموش
۱۲چون بدست قرعه شان افتاد کار
درگرفت آن بیقراران را قرار
۱۳قرعه افکندند ، بس لایق فتاد
قرعه شان بر هدهد عاشق فتاد
۱۴جمله او را رهبر خود ساختند
گر همی فرمود سر میباختند
۱۵عهد کردند آن زمان کاو سرورست
هم درین ره پیشرو هم رهبرست
۱۶حکم حکم اوست، فرمان نیز هم
زو دریغی نیست تن، جان نیز هم
۱۷هدهد هادی چو آمد پهلوان
تاج بر فرقش نهادند آن زمان
۱۸صد هزاران مرغ در راه آمدند
سایه وان ماهی و ماه آمدند
۱۹چون پدید آمد سر وادی ز راه
النفیر از آن نفر برشد به ماه
۲۰هیبتی زان راه برجان اوفتاد
آتشی در جان ایشان اوفتاد
۲۱برکشیدند آن همه بر یک دگر
چه پر و چه بال و چه پای و چه سر
۲۲جمله دست از جان بشسته پاکباز
بار ایشان بس گران و ره دراز
۲۳بود راهی خالی السیر ای عجب
ذرهای نه شر نه خیر ای عجب
۲۴بود خامشی و آرامش درو
نه فزایش بود نه کاهش درو
۲۵سالکی گفتش که ره خالی چراست
هدهدش گفت این ز فریاد شماست
۲۶