پادشاهی بود بس عالیگهر
گشت عاشق بر غلامِ سیمبر
۱شد چنان عاشق که بیآن بت دمی
نه نشستی و نه آسودی دمی
۲از غلامانش به رتبت بیش داشت
دائماً در پیش چشم خویش داشت
۳شاه چون در قصر تیر انداختی
آن غلام از بیم او بگداختی
۴زآنک از سیبی هدف کردی مدام
پس نهادی سیب بر فرق غلام
۵سیب را بشکافتی حالی به تیر
و آن غلام از بیم گشتی چون زریر
۶زو مگر پرسید مردی بیخبر
کز چه شد گلگونهٔ رویت چو زر؟
۷این همه حرمت که پیش شه تو راست
شرح دِه کاین زرد رویت از چه خاست؟
۸گفت: بر سر مینهد سیبی مرا
گر رسد از تیرش آسیبی مرا
۹گوید انگارم غلامی خود نبود
در سپاهم ناتمامی خود نبود
۱۰ور چنان باشد که آید تیر راست
جمله گویندش ز بخت پادشاست
۱۱من میان این دو غم در پیچپیچ
بر چهام جان پر خطر؟ بر هیچهیچ
۱۲