باز پیش جمع آمد سرفراز
کرد از سِّرِ معالی پرده باز
۱سینه میکرد از سپهداری خویش
لاف میزد از کلهداری خویش
۲گفت: من از شوق دست شهریار
چشم بربستم ز خلقِ روزگار
۳چشم از آن بگرفتهام زیر کلاه
تا رسد پایم به دست پادشاه
۴در ادب خود را بسی پروردهام
همچو مرتاضان ریاضت کردهام
۵تا اگر روزی بر شاهم برند
از رسوم خدمت آگاهم برند
۶من کجا سیمرغ را بینم به خواب؟
چون کنم بیهوده سوی او شتاب؟
۷زُقهای از دست شاهم بس بوَد
در جهان این پایگاهم بس بوَد
۸چون ندارم رهروی را پایگاه
سرفرازی میکنم بر دست شاه
۹من اگر شایستهٔ سلطان شوم
به که در وادی بیپایان شوم
۱۰روی آن دارم که من بر روی شاه
عمر بگذارم خوشی این جایگاه
۱۱گاه شه را انتظاری میکنم
گاه در شوقش شکاری میکنم
۱۲هدهدش گفت: ای به صورت مانده باز!
از صفت دور و به صورت مانده باز
۱۳شاه را در مُلک اگر همتا بود
پادشاهی کی بر او زیبا بود؟
۱۴سلطنت را نیست چون سیمرغ کس
زآنک بیهمتا به شاهی اوست و بس
۱۵شاه نبود آنک در هر کشوری
سازد او از خود ز بیمغزی سری
۱۶شاه آن باشد که همتا نبوَدش
جز وفا و جز مدارا نبوَدش
۱۷شاه دنیا گر وفاداری کند
یک زمان دیگر گرفتاری کند
۱۸هرک باشد پیش او نزدیکتر
کار او بیشک بود تاریکتر
۱۹دائماً از شاه باشد بر حذر
جان او پیوسته باشد پُر خطر
۲۰شاه دنیا فیالمثل چون آتش است
دور باش از وی که دوری زو خوش است
۲۱زآن بوَد، در پیش شاهان دور باش
کای شده نزدیک شاهان! دور باش
۲۲