بط به صد پاکی برون آمد ز آب
در میان جمع با خیرالثیاب
۱گفت؛ در هر دو جهان ندْهد خبر
کس ز من یک پاکروتر پاکتر
۲کردهام هر لحظه غسلی بر صواب
پس سجاده باز افکنده بر آب
۳همچو من بر آب چون استد یکی
نیست باقی در کراماتم شکی
۴زاهد مرغان منم با رأی پاک
دائمم هم جامه و هم جای، پاک
۵من نیابم در جهان بیآب، سود
زآن که زاد و بودِ من در آب بود
۶گرچ در دل عالمی غم داشتم
شستم از دل کآب همدم داشتم
۷آب در جوی منست این جا مدام
من به خشکی چون توانم یافت کام؟
۸چون مرا با آب افتادست کار
از میان آب چون گیرم کنار؟
۹زنده از آب است دائم هرچ هست
این چنین از آب نتوان شست دست
۱۰من ره وادی کجا دانم بُرید؟
زآنک با سیمرغ نتوانم پرید
۱۱آنک باشد قلهٔ آبش تمام
کی تواند یافت از سیمرغ کام؟
۱۲هدهدش گفت: ای به آبی خوش شده!
گِردِ جانت آب چون آتش شده
۱۳در میان آب خوش خوابت ببرد
قطرهٔ آب آمد و آبت ببرد
۱۴آب هست از بهر هر ناشستهروی
گر تو بس ناشستهرویی آب جوی
۱۵چند باشد همچو آبِ روشنت
روی هر ناشسته رویی دیدنت؟
۱۶