شهریاری دختری چون ماه داشت
عالمی پر عاشق و گمراه داشت
۱فتنه را بیداریی پیوست بود
زآنک چشم نیمخوابش مست بود
۲عارض از کافور و زلف از مشک داشت
لعل سیراب از لبش، لب خشک داشت
۳گر جمالش ذرهای پیدا شدی
عقل از لایعقلی رسوا شدی
۴گر شکر طعم لبش بشناختی
از خجل بفسردی و بگداختی
۵از قضا میرفت درویشی اسیر
چشم افتادش بر آن ماه منیر
۶گردهای در دست داشت آن بینوا
نان آوَن مانده بُد بر نانوا
۷چشم او چون بر رخ آن مه فتاد
گرده از دستش شد و در ره فتاد
۸دختر از پیشش چو آتش برگذشت
خوش درو خندید خوشخوش برگذشت
۹آن گدا پس خندهٔ او چون بدید
خویش را بر خاک غرق خون بدید
۱۰نیم نان داشت آن گدا و نیم جان
زان دو نیمه پاک شد در یک زمان
۱۱نه قرارش بود شب نه روز هم
دم نزد از گریه و از سوز هم
۱۲یاد کردی خندهٔ آن شهریار
گریه افتادی برو چون ابر زار
۱۳هفت سال القصه بس آشفته بود
با سگان کوی دختر خفته بود
۱۴خادمان دختر و خدمتگران
جمله گشتند ای عجب واقف بر آن
۱۵عزم کردند آن جفاکاران به جمع
تا ببرند آن گدا را سر چو شمع
۱۶در نهان دختر گدا را خواند و گفت
چون تویی را چون منی کی بود جفت؟
۱۷قصد تو دارند، بگریز و برو
بر درم منشین، برخیز و برو
۱۸آن گدا گفتا که من آن روز دست
شستهام از جان که گشتم از تو مست
۱۹صد هزاران جان چون من بیقرار
باد بر روی تو هر ساعت نثار
۲۰چون مرا خواهند کشتن ناصواب
یک سؤالم را به لطفی دِه جواب
۲۱چون مرا سر میبریدی رایگان
از چه خندیدی تو در من آن زمان
۲۲گفت: چون میدیدمت، ای بیهنر!
بر تو میخندیدم آن، ای بیخبر!
۲۳بر سر و روی تو خندیدن رواست
لیک در روی تو خندیدن خطاست
۲۴این بگفت و رفت از پیشش چو دود
هر چه بود اصلا همه آن هیچ بود
۲۵