دیدهور مردی به دریا شد فرود
گفت: ای دریا! چرا داری کبود؟
۱جامهٔ ماتم چرا پوشیدهای؟
نیست هیچ آتش، چرا جوشیدهای؟
۲داد دریا آن نکو دل را جواب
کز فراق دوست دارم اضطراب
۳چون ز نامردی نیَم من مرد او
جامه، نیلی کردهام از درد او
۴خشکلب بنشستهام مدهوش من
زآتش عشق، آب من شد جوشزن
۵گر بیابم قطرهای از کوثرش
زندهٔ جاوید گردم بر درش
۶ورنه چون من صد هزاران خشکلب
میبمیرد در ره او روز و شب
۷