حکایت بوتیمار

گفتگوی مرد دیده‌ور با دریا عطار

شاعر
عطار
قالب
مثنوی
وزن
فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

دیده‌ور مردی به دریا شد فرود

گفت: ای دریا! چرا داری کبود؟

۱

جامهٔ ماتم چرا پوشیده‌ای؟

نیست هیچ آتش، چرا جوشیده‌ای؟

۲

داد دریا آن نکو دل را جواب

کز فراق دوست دارم اضطراب

۳

چون ز نامردی نیَم من مرد او

جامه، نیلی کرده‌ام از درد او

۴

خشک‌لب بنشسته‌ام مدهوش من

زآتش عشق، آب من شد جوش‌زن

۵

گر بیابم قطره‌ای از کوثرش

زندهٔ جاوید گردم بر درش

۶

ورنه چون من صد هزاران خشک‌لب

می‌بمیرد در ره او روز و شب

۷

دربارهٔ عطار

۵٬۰۱۵ شعر منتشرشده در آرشیو

این شعر در مجموعهٔ حکایت بوتیمار (۲ شعر) قرار دارد.