هدهد رهبر چنین گفت آن زمان
کانک عاشق شد نه اندیشد ز جان
۱چون به ترک جان بگوید عاشقی
خواه زاهد باش خواهی فاسقی
۲چون دل تو دشمن جان آمدهست
جان برافشان ره به پایان آمدهست
۳سدِ ره جانست، جان ایثار کن
پس برافکن دیده و دیدار کن
۴گر ترا گویند از ایمان برآی
ور خطاب آید ترا کز جان برآی
۵تو که باشی، این و آن را برفشان
ترک ایمان گیر و جان را برفشان
۶منکری گوید که این بس منکرست
عشق گو از کفر و ایمان برترست
۷عشق را با کفر و با ایمان چه کار
عاشقان را لحظهای با جان چه کار
۸عاشق آتش بر همه خرمن زند
اره بر فرقش نهند او تن زند
۹درد و خون دل بباید عشق را
قصهٔ مشکل بباید عشق را
۱۰ساقیا خون جگر در جام کن
گر نداری درد از ما وام کن
۱۱عشق را دردی بباید پردهسوز
گاه جان را پردهدر گه پردهدوز
۱۲ذرهٔ عشق از همه آفاق به
ذرهٔ درد از همه عشاق به
۱۳عشق مغز کاینات آمد مدام
لیک نبود عشق بیدردی تمام
۱۴قدسیان را عشق هست و درد نیست
درد را جز آدمی در خَورد نیست
۱۵هرکه را در عشق محکم شد قدم
درگذشت از کفر و از اسلام هم
۱۶عشق سوی فقر در بگشایدت
فقر سوی کفر ره بنمایدت
۱۷چون ترا این کفر وین ایمان نماند
این تن تو گم شد و این جان نماند
۱۸بعد از آن مردی شوی این کار را
مرد باید اینچنین اسرار را
۱۹پای درنه همچو مردان و مترس
درگذار از کفر و ایمان و مترس
۲۰چند ترسی، دست از طفلی بدار
بازشو چون شیرمردان پیش کار
۲۱گر ترا صد عقبه ناگاه اوفتد
باک نبود چون درین راه اوفتد
۲۲