پیش جمع آمد همای سایهبخش
خسروان را ظلّ او سرمایهبخش
۱زان همای بس همایون آمد او
کز همه در همت افزون آمد او
۲گفت؛ ای پرّندگان بحر و بر!
من نیَم مرغی چو مرغان دگر
۳همت عالیم در کار آمدست
عزلت از خلقم پدیدار آمدست
۴نفْس سگ را خوار دارم لاجرم
عزت از من یافت «آفریدون» و «جم»
۵پادشاهان، سایهپروردِ مناند
بس گدای طبع نی مرد مناند
۶نفْس سگ را استخوانی میدهم
روح را زین سگ امانی میدهم
۷نفْس را چون استخوان دادم مدام
جان من زان یافت این عالیمقام
۸آنک شه خیزد ز ظل پرّ او
چون توان پیچید سر از فرّ او
۹جمله را در پّر او باید نشست
تا ز ظلش ذرهای آید به دست
۱۰کی شود سیمرغ سرکش یار من؟
بس بود خسرو نشانی کار من
۱۱هدهدش گفت: ای غرورت کرده بند!
سایه درچین، بیش از این برخود مخند
۱۲نیستت خسرو نشانی این زمان
همچو سگ با استخوانی این زمان
۱۳خسروان را کاشکی ننشانیی
خویش را از استخوان برهانیی
۱۴من گرفتم خود که شاهان جهان
جمله از ظل تو خیزند این زمان
۱۵لیک فردا در بلا عمر دراز
جمله از شاهی خود مانند باز
۱۶سایهٔ تو گر ندیدی شهریار
در بلا کی ماندی روز شمار؟
۱۷