هیچ گوهر را نبود آن سروری
کآن سلیمان داشت در انگشتری
۱زآن نگینش بود چندان نام و بانگ
و آن نگین خود بود سنگی نیمدانگ
۲چون سلیمان کرد آن گوهر نگین
زیر حکمش شد همه روی زمین
۳چون سلیمان مُلک خود چندان بدید
جملهٔ آفاق در فرمان بدید
۴گر چه شادروان چل فرسنگ داشت
هم بنا بر نیم دانگِ سنگ داشت
۵گفت: چون این مملکت وین کار و بار
زین قدر سنگ است دائم پایدار
۶من نمیخواهم که در دنیا و دین
باز مانَد کس به ملکی هم چنین
۷پادشاها من به چشمِ اعتبار
آفت این ملک دیدم آشکار
۸هست آن در جنب عقبی مختصر
بعد از این کس را مده هرگز دگر
۹من ندارم با سپاه و ملک کار
میکنم زنبیلبافی اختیار
۱۰گر چه زآن گوهر سلیمان شاه شد
آن گهر بودش که بندِ راه شد
۱۱زآن به پانصد سال بعد از انبیا
با بهشتِ عَدْن گردد آشنا
۱۲آن گهر چون با سلیمان این کند
کی چو تو سرگشته را تمکین کند؟
۱۳چون گهر سنگیست چندین کان مکَن
جز برای روی جانان جان مکَن
۱۴دل ز گوهر برکن ای گوهرطلب!
جوهری را باش دائم در طلب
۱۵