کبک بس خرم خرامان در رسید
سرکش و سرمست از کان در رسید
۱سرخمنقار وَشیپوش آمده
خون او از دیده در جوش آمده
۲گاه میبرید بیتیغی کمر
گاه میگنجید پیش تیغ در
۳گفت: من پیوسته در کان گشتهام
بر سر گوهر فراوان گشتهام
۴بودهام پیوسته با تیغ و کمر
تا توانم بود سرهنگِ گهر
۵عشق گوهر آتشی زد در دلم
بس بود این آتش خوش حاصلم
۶تفت این آتش چو سر بیرون کند
سنگریزه در درونم خون کند
۷آتشی دیدی که چون تأثیر کرد
سنگ را خون کرد و بیتأخیر کرد
۸در میان سنگ و آتش ماندهام
هم معطل، هم مشوش ماندهام
۹سنگریزه میخورم در تفّ و تاب
دل پر آتش، میکنم بر سنگ خواب
۱۰چشم بگشایید ای اصحاب من!
بنگرید آخر به خورد و خواب من
۱۱آنک بر سنگی بخفت و سنگ خورد
با چنین کس از چه باید جنگ کرد؟
۱۲دل در این سختی به صد اندوه خست
زآنک عشق گوهرم بر کوه بست
۱۳هرک چیزی دوست گیرد جز گهر
ملکتِ آن چیز باشد برگذر
۱۴ملک گوهر جاودان دارد نظام
جان او با کوه پیوسته مدام
۱۵من عیار کوهم و مرد گهر
نیستم یک لحظه با تیغ و کمر
۱۶چون بود در تیغ گوهر بر دوام
زآن گهر در تیغ میجویم مدام
۱۷نه چو گوهر هیچ گوهر یافتم
نه ز گوهر گوهریتر یافتم
۱۸چون رهِ سیمرغ راهِ مشکل است
پای من در سنگِ گوهر در گِل است
۱۹من به سیمرغ قویدل کی رسم؟
دست بر سر، پای در گِل کی رسم؟
۲۰همچو آتش برنتابم سوزِ سنگ
یا بمیرم یا گهر آرم به چنگ
۲۱گوهرم باید که گردد آشکار
مرد بیگوهر کجا آید به کار؟
۲۲هدهدش گفت: ای چو گوهر جمله رنگ!
چند لنگی، چندم آری عذرِ لنگ؟
۲۳پا و منقار تو پُر خون جگر
تو به سنگی بازمانده بیگهر
۲۴اصل گوهر چیست؟ سنگی کرده رنگ
تو چنین آهندل از سودای سنگ
۲۵گر نماند رنگ او سنگی بوَد
هست بی سنگ آنک در رنگی بوَد
۲۶هرک را بوییست او رنگی نخواست
زآنک مرد گوهری سنگی نخواست
۲۷